آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست (حافظ)

 

 

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی

 

چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو

ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی

 

 

زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

 

سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل

شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی

 

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

 

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست

ره روی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی

 

آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست

عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم

کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی

 

گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق

کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

 

 

خواجه حافظ

/ 3 نظر / 38 بازدید
هومن

سلام ایا میدانید یکی از دردهای جامعه ما اینست که زیاد دروغ میگوییم؟ ایا میدانید ممکن است در روز بارها دروغ بگوییم بی اینکه خودمان متوجه باشیم؟ جامعه ما به بیماری بسیار شدید دروغ دچار است... و برای درمان ان نیازمند شناخت نسبت به این مشکل هستیم... ایا میخواهید شما هم در درمان این بیماری شریک باشید؟ www.besooyerasty.mihanblog.com besuyerasty@gmx.com